ادبیات و شعرفرهنگ و هنر

6 حکایت خواندنی و جذاب از کتاب گلستان سعدی (حکایت کوتاه)

در این مقاله با 6 حکایت ارزشمند از حکایت های کتاب گلستان سعدی آشنا خواهید شد و می توانید با مطالعه این 6 حکایت موضوع سایر حکایت های این کتاب ارزشمند را دریابید و به مطالعه کل این کتاب قدیمی و ارزشمند علاقه مند شوید، پس مقاله را تا انتها دنبال کنید، زیرا حکایت هایی از گلستان سعدی را برای شما ذکر کرده ایم.

اولین حکایت از گلستان سعدی

دو شاهزاده در مصر زندگی می کردند، یکی از این دو شاهزاده علم آموخت و دیگری مال و ثروت را پیشه کرد. یکی از آن ها دانشمند زمان گشت و دیگری به پادشاهی مصر رسید. سپس برادری که سلطان مصر شده بود با چشم حقارت به برادرش نگاه کرد و گفت: من به سلطنت رسیدم اما تو همچنان همان هستی که بودی، برادری که دانشمند بود در جواب برادرش گفت: ای برادر شکر پروردگار بر من واجب است که میراث (شغل) انبیا را کسب کردم. اما تو میراث (شغل) فرعونیان و هامونیان را کسب کرده ای که این بد است. حدیث پیغمبران هم به این موضوع اشاره دارد که می فرمایند: العلماء ورثـه الانبیاء

من آن مورم که در پایَم بمالند

کجا خود شکر این نعمت گزارم

نه زنبورم که از دستم بنالند

که زور مردم آزاری ندارم ؟

شاید علاقه مند به دانستن اطلاعات بیشتر باشید…

دومین حکایت از گلستان سعدی

حکایت از بوستان و گلستان سعدی

از یکی از حکیمان شنیدم که می گفت: هیچگاه کسی به جهل خود اقرار نکرده است مگر آنکه کسی دیگر در سخن باشد، همچنان که سخن او نا تمام مانده سخن خود را آغاز کند. سخن را سر است ای خداوند و بند میاور سخن در میان سخن.

خداوند تدبیر و فرهنگ وهوش

نگوید سخن تا نبیند خموش

حکایت منجم از گلستان سعدی

سومین حکایت از گلستان سعدی

منجمی به خانه در آمد، یک مرد غریبه را دید که با زن او نشسته است. فریاد زد و دشنام گفت به آن مرد غریبه و غوغا و آشوب به پا کرد، حکیمی از جلو خانه آن ها گذشت و گفت:

تو در اوج فلک چه دانی چیست

که ندانی که در سرایت کیست

چهارمین حکایت از گلستان

حکایت چهارم: حکایت هایی از گلستان سعدی

دو فرد رنج بیهوده بردند و سعی می کردند اما بی سود، یکی اندوخت و نخورد ولی دیگری آموخت و نکرد.

علم چندان که بیشتر خوانی

نه محقق بود نه دانشمند

آن تهی مغز را چه علم و خبر

چون عمل در تو نیست نادانی

چارپایی بر او کتابی چند

که بر او هیزم است یا دفتر

پنجمین حکایت از گلستان

حکایت هایی از گلستان سعدی

مشک آنست که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید. دانا چو طبله عطارست خاموش و هنر نمای و نادان خود طبل غازی، بلند آواز و میان تهی.

عالم اندر میان جاهل را

شاهدی در بین کوران است

مَثَلي گفته‌اند صدیقان

مُصحَفی در سرای زندیقان

ششمین حکایت از گلستان

دو چیز محال عقل است: خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.

قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه

فرشته‌اي که وکیل است بر خزاین باد

به کفر یا به شکایت برآید از دهنی

چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی

توصیه:

این ها حکایت هایی از گلستان سعدی بود که با خواندن آن ها انسان محو خواندن کل کتاب می شود. توصیه می کنیم حتما این کتاب را تهیه کرده و به مطالعه تمام این کتاب بپردازید و از داستان های شیرین، جذاب و فوق العاده این کتاب لذت ببرید.

نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا